امام علی (سلام الله علیه)

میلاد امام علی (سلام الله علیه)

امام علی - ع
امام علی - ع1نماز عشق به محراب نه فلک دارد، سرود ولادت امیرالمومنین علی بن ابی طالب (علیه السلام)

با نعره حیدر شیطان به روی خاک جهنم به سر افتاد، سرود ولادت امیرالمومنین علی بن ابی طالب (علیه السلام)

روی علی ماه ما قنبر او شاه ما، سرود ولادت امیرالمومنین علی بن ابی طالب (علیه السلام)

بنا بوشته مورخین ولادت حضرت على (علیه السلام) در روز جمعه ١٣ رجب در سال سى‏ ام عام الفیل روز جمعه  ١٠ سال قبل از بعثت در (کعبه) جهان را به نور هستی خود منور نمود.

پدر آن حضرت، حضرت ابوطالب (علیه السلام) از  شخصیت های  توحیدی و بزرگ  مکه بود که پس از حضرت عبدالمطلب (علیه السلام) سرپرستی پیامبر (صلی الله علیه وآله)  را بعهده گرفت و پس از بعثت به نبوت او ایمان آورد.

مادر آن حضرت، حضرت  فاطمه  بنت اسد (سلام الله علیها) بعد از حضرت خدیجه (سلام الله علیها) نخستین  زنی  بود که  در  مکه  با   پیامبر (صلی الله علیه وآله) بیعت  کرد.  او تنها  زنی  بود که  با  شکافته  شدن  دیوار  کعبه  به اذن  الهی  به مدت  سه  روز  در کعبه  مکرمه  سکنی  گزید  .  پس از تولد  امیرالمومنین علی  (علیه السلام)  همان موضع از  دیوار  کعبه  که شکافته  شده  بود ، دوباره گشوده شد  و  حضرت  فاطمه  بنت اسد (سلام الله علیها)  بیرون  آمدند،  در  حالی  که مولود  خود حضرت علی بن ابی طالب  (علیه السلام)  را در  دست  داشت  و می  فرمود :  ” ای  مردم !  حق  تعالی  مرا  در  میان خلقش  برگزید  و  بر  زنان گزیده گذشته  برتری  بخشید زیرا من  فرزندی  را  در  خانه ی  خدا (تبارک و تعالی) به دنیا  آوردم  و  سه  روز  با احترام در  آنجا  ماندم  و  از  میوه های  بهشتی  تناول  کردم  “

شیخ صدوق و فتال نیشابورى از یزید بن قعنب روایت کرده ‏اند که گفت من با عباس بن عبد المطلب و گروهى از عبد العزى در کنار خانه خدا نشسته بودیم که  حضرت فاطمه بنت اسد (سلام الله علیها) مادر امیر المؤمنین (علیه السلام) در حالیکه نه ماه به او آبستن بود و درد مخاض داشت آمد و گفت خدایا من بتو و بدانچه از رسولان و کتابها از جانب تو آمده ‏اند ایمان دارم و سخن جدم ابراهیم خلیل را تصدیق میکنم و اوست که این بیت عتیق را بنا نهاده است بحق آنکه این خانه را ساخته و بحق مولودى که در شکم من است ولادت او را بر من آسان گردان ، یزید بن قعنب گوید ما بچشم خوددیدیم که خانه کعبه از پشت(مستجار) شکافت و حضرت فاطمه بنت اسد (سلام الله علیها) بدرون خانه رفت و از چشم ما پنهان گردید و دیوار بهم بر آمد چون خواستیم قفل درب خانه را باز کنیم گشوده نشد لذا دانستیم که این کار از امر خداى عز وجل است و حضرت فاطمه بنت اسد (سلام الله علیها) پس از چهار روز بیرون آمد و در حالیکه امیر المؤمنین (علیه السلام) را در روى دست داشت گفت من بر همه زنهاى گذشته برترى دارم زیرا آسیه خدا را به پنهانى پرستید در آنجا که پرستش خدا جز از روى ناچارى خوب نبود و مریم دختر عمران نخل خشک را بدست خود جنبانید تا از خرماى تازه چید و خورد(و هنگامیکه در بیت المقدس او را درد مخاض گرفت ندا رسید که از اینجا بیرون شو اینجا عبادتگاه است و زایشگاه نیست) و من داخل خانه خدا شدم و از میوه‏هاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و چون خواستم بیرون آیم هاتفى ندا کرد اى فاطمه نام او را على بگذار که او على است و خداوند على الاعلى فرماید من نام او را از نام خود گرفتم و بادب خود تأدیبش کردم و او را بغامض علم خود آگاه گردانیدم و اوست که بتها را از خانه من میشکند و اوست که در بام خانه‏ام اذان گوید و مرا تقدیس و تمجید نماید خوشا بر کسیکه او را دوست دارد و فرمانش برد و واى بر کسى که او را دشمن دارد و نافرمانیش کند.

در جلد نهم بحار در مورد وجه تسمیه آن حضرت بعلى چنین نوشته شده است که چون حضرت ابوطالب (علیه السلام) طفل را از مادرش گرفت بسینه خود چسباند و دست فاطمه را گرفته و بسوى ابطح آمد و به پیشگاه خداوند تعالى چنین مناجات نمود.

یا رب هذا الغسق الدجى‏
و القمر المبتلج المضى‏ء
بین لنا من حکمک المقضى‏
ماذا ترى فى اسم ذا الصبى

اى پروردگار صاحب شب تاریک و ماه نور دهنده از حکم مقضى خود براى ما آشکار کن که اسم این کودک را چه بگذاریم.

 هاتفى ندا کرد:

خصصتما بالولد الزکى‏
و الطاهر المنتجب الرضى‏
فاسمه من شامخ على‏
على اشتق من العلى

شما دو نفر (ابوطالب و فاطمه) اختصاص یافتید بفرزند پاکیزه و برگزیده و پسندیده پس نام او على است و على از نام خداوند على الاعلى مشتق شده است.

امام علی - ع2


شهادت  امام علی (سلام الله علیه)

 تهدمت و الله ارکان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروه الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل على المرتضى قتله اشقى الاشقیاء.

بخدا سوگند ستونهاى هدایت در هم شکست و نشانه‏ هاى تقوى محو شد و دستاویز محکمى که میان خالق و مخلوق بود گسیخته گردید پسر عم مصطفى صلى الله علیه و آله کشته شد،على مرتضى سلام الله علیه بشهادت رسید و بدبخت ترین اشقیاء او را شهید نمود.

107

 امام على (سلام الله علیه) پس از خاتمه جنگ نهروان و بازگشت بکوفه در صدد حمله بشام بر آمد و حکام ایالات نیز در اجراى فرمان آن حضرت تا حد امکان به بسیج پرداخته و گروههاى تجهیز شده را بخدمت وى اعزام داشتند.

تا اواخر شعبان سال چهلم هجرى نیروهاى اعزامى از اطراف وارد کوفه شده و باردوگاه نخیله پیوستند،امام على (سلام الله علیه) گروههاى فراهم شده را سازمان رزمى داد و با کوشش شبانه روزى خود در مورد تأمین و تهیه کسرى ساز و برگ آنان اقدامات لازمه را بعمل آورد،فرماندهان و سرداران او هم که از رفتار و کردار معاویه (لعنت الله علیه) و مخصوصا از نیرنگهاى عمرو عاص (لعنت الله علیه) دل پر کینه داشتند در این کار مهم حضرتش را یارى نمودند و بالاخره در نیمه دوم ماه مبارک رمضان از سال چهلم هجرى امام على (سلام الله علیه) پس از ایراد یک خطابه غراء تمام سپاهیان خود را به هیجان آورده و آنها را براى حرکت بسوى شام آماده نمود ولى در این هنگام خامه تقدیر سرنوشت دیگرى را براى او نوشته و اجراى طرح وى را عقیم گردانید.

فراریان خوارج (لعنت الله علیهم)،مکه را مرکز عملیات خود قرار داده بودند و سه تن از آنان باسامى عبد الرحمن بن ملجم (لعنت الله علیه) و برک بن عبد الله (لعنت الله علیه) و عمرو بن بکر (لعنت الله علیه) در یکى از شبها گرد هم آمده واز گذشته مسلمین صحبت میکردند،در ضمن گفتگو باین نتیجه رسیدند که باعث این همه خونریزى و برادر کشى،معاویه (لعنت الله علیه) و عمرو عاص (لعنت الله علیه)  و امام على (سلام الله علیه) میباشند و اگر این سه نفر از میان برداشته شوند مسلمین بکلى آسوده شده و تکلیف خود را معین مى‏کنند،این سه نفر با هم پیمان بستند و آنرا بسوگند مؤکد کردند که هر یک از آنها داوطلب کشتن یکى از این سه نفر باشد عبد الرحمن بن ملجم (لعنت الله علیه) متعهد قتل حضرت على (سلام الله علیه) شد،عمرو بن بکر (لعنت الله علیه) عهده ‏دار کشتن عمرو عاص (لعنت الله علیه) گردید،برک بن عبد الله (لعنت الله علیه) نیز قتل معاویه (لعنت الله علیه) را بگردن گرفت و هر یک شمشیر خود را با سم مهلک زهر آلود نمودند تا ضربتشان مؤثر واقع گردد نقشه این قرار داد بطور محرمانه و سرى در مکه کشیده شد و براى اینکه هر سه نفر در یک موقع مقصود خود را انجام دهند شب نوزدهم ماه رمضان را که شب قدر بوده و مردم در مساجد تا صبح بیدار میمانند براى این منظور انتخاب کردند و هر یک از آنها براى انجام ماموریت خود بسوى مقصد روانه گردید،عمرو بن بکر (لعنت الله علیه) براى کشتن عمرو عاص (لعنت الله علیه) بمصر رفت و برک بن عبد الله (لعنت الله علیه) جهت قتل معاویه (لعنت الله علیه) رهسپار شام شد ابن ملجم (لعنت الله علیه) نیز راه کوفه را پیش گرفت.

برک بن عبد الله (لعنت الله علیه) در شام بمسجد رفت و در لیله نوزدهم در صف یکم نماز ایستاد و چون معاویه (لعنت الله علیه) سر بر سجده نهاد برک شمشیر خود را فرود آورد ولى در اثر دستپاچگى شمشیر او بجاى فرق معاویه بر ران وى اصابت نمود. معاویه زخم شدید برداشت و فورا بخانه خود منتقل و بسترى گردید و ضارب را نیز پیش او حاضر ساختند،معاویه (لعنت الله علیه) گفت تو چه جرأتى داشتى که چنین کارى کردى؟

برک (لعنت الله علیه) گفت امیر مرا معاف دارد تا مژده دهم : معاویه (لعنت الله علیه) گفت مقصودت چیست؟ برک (لعنت الله علیه) گفت همین الان على (سلام الله علیه) را هم کشتند : معاویه (لعنت الله علیه) او را تا تحقیق این خبر زندانى نمود و چون صحت آن معلوم گردید او را رها نمود و بروایت بعضى (مانند شیخ مفید) همان وقت دستور داد او را گردن زدند. چون طبیب معالج زخم معاویه (لعنت الله علیه) را معاینه کرد اظهار نمود که اگر امیر اولادى نخواهد میتوان آنرا با دوا معالجه نمود و الا باید محل زخم با آهن گداخته داغ گردد،معاویه (لعنت الله علیه) گفت تحمل درد آهن گداخته را ندارم و دو پسر (یزید و عبد الله) براى من‏کافى است (۱) .

عمرو بن بکر (لعنت الله علیه) نیز در همان شب در مصر بمسجد رفت و در صف یکم بنماز ایستاد اتفاقا در آنشب عمرو عاص (لعنت الله علیه) را تب شدیدى رخ داده بود که از التهاب و رنج آن نتوانسته بود بمسجد برود و به پیشنهاد پسرش قاضى شهر را براى اداى نماز جماعت بمسجد فرستاده بود!

پس از شروع نماز در رکعت اول که قاضى سر بسجده داشت عمرو بن بکر (لعنت الله علیه) با یک ضربت شمشیر او را از پا در آورد،همهمه و جنجال در مسجد بلند شد و نماز نیمه تمام ماند و قاتل بدبخت دست بسته بچنگ مصریان افتاد،چون خواستند او را نزد عمرو عاص (لعنت الله علیه) برند مردم وى را به عذابهاى هولناک عمروعاص (لعنت الله علیه) تهدیدش میکردند عمرو بن بکر (لعنت الله علیه)  گفت مگر عمرو عاص (لعنت الله علیه) کشته نشد؟ شمشیرى که من بر او زده‏ام اگر وى از آهن هم باشد زنده نمى‏ماند مردم گفتند آنکس که تو او را کشتى قاضى شهر است نه عمرو عاص (لعنت الله علیه) !!

بیچاره عمرو (لعنت الله علیه) آنوقت فهمید که اشتباها قاضى را بجاى عمرو عاص (لعنت الله علیه) کشته است لذا از کثرت تأسف نسبت بمرگ قاضى و عدم اجراى مقصود خود شروع بگریه نمود و چون عمرو عاص (لعنت الله علیه) علت گریه را پرسید عمرو (لعنت الله علیه)  گفت من بجان خود بیمناک نیستم بلکه تأسف و اندوه من از مرگ قاضى و زنده ماندن تست که نتوانستم مانند رفقاى خود مأموریتم را انجام دهم!عمرو عاص (لعنت الله علیه) جریان امر را از او پرسید عمرو بن بکر (لعنت الله علیه) مأموریت سرى خود و رفقایش را براى او شرح داد آنگاه بدستور عمرو عاص (لعنت الله علیه)  گردن او هم با شمشیر قطع گردید بدین ترتیب مأمورین قتل عمرو عاص (لعنت الله علیه)  و معاویه (لعنت الله علیه) چنانکه باید و شاید نتوانستند مقصود خود را انجام دهند و خودشان نیز کشته شدند.

اما سرنوشت عبد الرحمن بن ملجم (لعنت الله علیه) : این نا مرد نیز در اواخر ماه شعبان سال چهلم بکوفه رسید و بدون اینکه از تصمیم خود کسى را آگاه گرداند در منزل یکى از آشنایان خود مسکن گزید و منتظر رسیدن شب نوزدهم ماه مبارک رمضان شد،روزى بدیدن یکى از دوستان خود رفت و در آنجا زن زیباروئى بنام قطام (لعنت الله علیها) را که پدر و برادرش در جنگ نهروان بدست امام على (سلام الله علیه) کشته شده بودند مشاهده کرد و در اولین برخورد دل از کف داد و فریفته زیبائى او گردید و از وى تقاضاى زناشوئى نمود.

قطام (لعنت الله علیها)  گفت براى مهریه من چه خواهى کرد؟گفت هر چه تو بخواهى!

قطام (لعنت الله علیها) گفت مهر من سه هزار درهم پول و یک کنیز و یک غلام و کشتن على بن ابیطالب (سلام الله علیه) است : (چه مهر سنگینى!)

و هیچ مهرى هر قدر هم سنگین و گران باشد از کشتن على (سلام الله علیه) گرانتر نیست و هیچ ترورى مانند ترور ابن ملجم (لعنت الله علیه) نیست. بارى ابن ملجم (لعنت الله علیه) که خود براى کشتن آن حضرت از مکه بکوفه آمده و نمیخواست کسى از مقصودش آگاه شود خواست قطام (لعنت الله علیها) را آزمایش کند لذا بقطام (لعنت الله علیها) گفت آنچه از پول و غلام و کنیز خواستى برایت فراهم میکنم اما کشتن على بن ابیطالب (سلام الله علیه) را من چگونه میتوانم انجام دهم؟

قطام (لعنت الله علیها) گفت البته در حال عادى کسى نمیتواند باو دست یابد باید او را غافل گیر کنى و غفله بقتل رسانى تا درد دل مرا شفا بخشى و از وصالم کامیاب شوى و چنانچه در انجام اینکار کشته گردى پاداش آخرتت بهتر از دنیا خواهد بود!!ابن ملجم  (لعنت الله علیه) که دید قطام (لعنت الله علیها)  نیز از خوارج بوده و هم عقیده اوست گفت بخدا سوگند من بکوفه نیامده‏ام مگر براى همین کار!قطام (لعنت الله علیها) گفت من نیز در انجام این کار ترا یارى‏میکنم و تنى چند بکمک تو میگمارم بدین جهت نزد وردان بن مجالد (لعنت الله علیه) که با قطام (لعنت الله علیها) از یک قبیله بوده و جزو خوارج بود فرستاد و او را در جریان امر گذاشت و از وى خواست که در اینمورد بابن ملجم (لعنت الله علیه)  کمک نماید وردان (لعنت الله علیه)  نیز (بجهت بغضى که با على (سلام الله علیه) داشت) تقاضاى او را پذیرفت.

خود ابن ملجم (لعنت الله علیه) نیز مردى از قبیله اشجع را بنام شبیب (لعنت الله علیه) که با خوارج همعقیده بود همدست خود نمود و آنگاه اشعث بن قیس (لعنت الله علیه) یعنى همان منافقى را که در صفین امام على (سلام الله علیه) را در آستانه پیروزى مجبور بمتارکه جنگ نمود از اندیشه خود آگاه ساختند اشعث نیز بآنها قول داد که در موعد مقرره او نیز خود را در مسجد بآنها خواهد رسانید،بالاخره شب نوزدهم ماه مبارک رمضان فرا رسید و ابن ملجم  (لعنت الله علیه) و یارانش بمسجد آمده و منتظر ورود امام على (سلام الله علیه) شدند.

مقارن ورود ابن ملجم (لعنت الله علیه) بکوفه امام على (سلام الله علیه) نیز جسته و گریخته از شهادت خود خبر میداد حتى در یکى از روزهاى ماه رمضان که بالاى منبر بود دست بمحاسن شریفش کشید و فرمود شقى‏ترین مردم این مویها را با خون سر من رنگین خواهد نمود و بهمین جهت روزهاى آخر عمر خود را هر شب در منزل یکى از فرزندان خویش مهمان میشد و در شب شهادت نیز در منزل دخترش حضرت ام کلثوم (سلام الله علیها) مهمان بود.

موقع افطارآن حضرت (سلام الله علیه) سه لقمه غذا خورد و سپس بعبادت پرداخت و از سر شب تا طلوع فجر در انقلاب و تشویش بود، گاهى به آسمان نگاه میکرد و حرکات ستارگان را در نظر میگرفت و هر چه طلوع فجر نزدیکتر میشد تشویش و ناراحتى آنحضرت (سلام الله علیه) بیشتر میگشت بطوریکه حضرت ام کلثوم (سلام الله علیها) پرسید : پدر جان چرا امشب این قدر ناراحتى؟ فرمود دخترم من تمام عمرم را در معرکه‏ها و صحنه‏ هاى کارزار گذرانیده و با پهلوانان و شجاعان نامى مبارزه‏ها کرده‏ام،چه بسیار یک تنه بر صفوف دشمن حمله‏ها برده و ابطال رزمجوى عرب را بخاک و خون افکنده‏ام ترسى از چنین اتفاقات ندارم ولى امشب احساس میکنم که لقاى حق فرا رسیده است.

بالاخره آنشب تاریک و هولناک بپایان رسید و امام على (سلام الله علیه) عزم خروج از خانه را نمود در این موقع چند مرغابى که هر شب در آن خانه در آشیانه خود می خفتند پیش پاى امام (سلام الله علیه) جستند و در حال بال افشانى بانگ همى دادند و گویا میخواستند از رفتن وى جلوگیرى کنند!

امام على (سلام الله علیه) فرمود این مرغ‏ها آواز می دهند و پشت سر این آوازها نوحه و ناله‏ ها بلند خواهد شد ! حضرت ام کلثوم (سلام الله علیها) از گفتار آنحضرت (سلام الله علیه) پریشان شد و عرض کرد پس خوبست تنها نروى. امام على (سلام الله علیه) فرمود اگر بلاى زمینى باشد من به تنهائى بر دفع آن قادرم و اگر قضاى آسمانى باشد که باید جارى شود.

امام على (سلام الله علیه) رو بسوى مسجد نهاد و به پشت بام رفت و اذان صبح را اعلام فرمود و بعد داخل مسجد شد و خفتگان را بیدار نمود و سپس بمحراب رفت و بنماز نافله صبح ایستاد و چون بسجده رفت عبد الرحمن بن ملجم (لعنت الله علیه) با شمشیر زهر آلود در حالیکه فریاد میزد لله الحکم لا لک یا على (سلام الله علیه) ضربتى بسر مبارک آنحضرت (سلام الله علیه) فرود آورد (۲) و شمشیر او بر محلى که سابقا شمشیر عمرو بن عبدود (لعنت الله علیه) بر آن خورده بود اصابت نمود و فرق مبارکش را تا پیشانى شکافت و ابن ملجم و همراهانش فورا بگریختند.

خون از سر مبارک امام على (سلام الله علیه) جارى شد و محاسن شریفش را رنگین نمود و در آنحال فرمود :

بسم الله و بالله و على مله رسول الله فزت و رب الکعبه.

(سوگند بپروردگار کعبه که رستگار شدم) و سپس این آیه شریفه را تلاوت نمود:

منها خلقناکم و فیها نعیدکم و منها نخرجکم تاره اخرى (۳) .

(شما را از خاک آفریدیم و بخاک بر میگردانیم و بار دیگر از خاک مبعوث‏تان میکنیم)

و شنیده شد که در آنوقت جبرئیل میان زمین و آسمان ندا داد و گفت :

تهدمت و الله ارکان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروه الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل على المرتضى قتله اشقى الاشقیاء. (بخدا سوگند ستونهاى هدایت در هم شکست و نشانه‏هاى تقوى محو شد و دستاویز محکمى که میان خالق و مخلوق بود گسیخته گردید پسر عم مصطفى صلى الله علیه و آله کشته شد،على مرتضى (سلام الله علیه) به شهادت رسید و بدبخت‏ترین اشقیاء او را شهید نمود).

همهمه و هیاهو در مسجد بر پا شد حضرت حسنین (سلام الله علیهما) از خانه بمسجد دویدند عده‏اى هم بدنبال ابن ملجم (لعنت الله علیه) رفته و دستگیرش کردند، حضرت حسنین (سلام الله علیهما) باتفاق بنى‏ هاشم امام على (سلام الله علیه) را در گلیم گذاشته و بخانه بردند فورا دنبال طبیب فرستادند،طبیب بالاى سر آن حضرت (سلام الله علیه) حاضر شد و چون زخم را مشاهده کرد بمعاینه و آزمایش پرداخت ولى با کمال تأسف اظهار نمود که این زخم قابل علاج نیست زیرا شمشیر زهر آلود بوده و بمغز صدمه رسانیده و امید بهبودى نمیرود .

امام على (سلام الله علیه) از شنیدن سخن طبیب بر خلاف سایر مردم که از مرگ میهراسند با کمال بردبارى به حسنین (سلام الله علیه) وصیت فرمود زیرا امام على (سلام الله علیه) را هیچگاه ترس و وحشتى از مرگ نبود و چنانکه بارها فرموده بود او براى مرگ مشتاقتر از طفل براى پستان مادر بود!

امام على (سلام الله علیه) در سراسر عمر خود با مرگ دست بگریبان بود،او شب هجرت پیغمبر صلى الله علیه و آله در فراش آن حضرت که قرار بود شجعان قبائل عرب آنرا زیر شمشیرها بگیرند آرمیده بود، امام على (سلام الله علیه) در غزوات اسلامى همواره دم شمشیر بود و حریفان و مبارزان وى قهرمانان شجاع و مردان جنگ بودند،او میفرمود براى من فرق نمیکند که مرگ بسراغ من آید و یا من بسوى مرگ روم بنابر این براى او هیچگونه جاى ترس نبود، امام على (سلام الله علیه) وصیت خود را بحسنین (سلام الله علیهما) چنین بیان فرمود:

اوصیکما بتقوى الله و ان لا تبغیا الدنیا و ان بغتکما،و لا تأسفا على شى‏ء منها زوى عنکما… (۴)

شما را بتقوى و ترس از خدا سفارش میکنم و اینکه دنیا را نطلبید اگر چه‏دنیا شما را بخواهد و بآنچه از (زخارف دنیا) از دست شما رفته باشد تأسف مخورید و سخن راست و حق گوئید و براى پاداش (آخرت) کار کنید،ستمگر را دشمن باشید و ستمدیده را یارى نمائید.

شما و همه فرزندان و اهل بیتم و هر که را که نامه من باو برسد بتقوى و ترس از خدا و تنظیم امور زندگى و سازش میان خودتان سفارش میکنم زیرا از جد شما پیغمبر صلى الله علیه و آله شنیدم که میفرمود سازش دادن میان دو تن (از نظر پاداش) بهتر از تمام نماز و روزه (مستحبى) است،از خدا درباره یتیمان بترسید و براى دهان آنها نوبت قرار مدهید (که گاهى سیر و گاهى گرسنه باشند) و در اثر بى توجهى شما در نزد شما ضایع نگردند،درباره همسایگاه از خدا بترسید که آنها مورد وصیت پیغمبرتان هستند و آنحضرت (سلام الله علیه) درباره آنان همواره سفارش میکرد تا اینکه ما گمان کردیم براى آنها (از همسایه) میراث قرار خواهد داد.و بترسید از خدا درباره قرآن که دیگران با عمل کردن بآن بر شما پیشى نگیرند،درباره نماز از خدا بترسید که ستون دین شما است و درباره خانه پروردگار (کعبه) از خدا بترسید و تا زنده هستید آنرا خالى نگذارید که اگر آن خالى بماند (از کیفر الهى) مهلت داده نمیشوید و بترسید از خدا درباره جهاد با مال و جان و زبانتان در راه خدا،و ملازم همبستگى و بخشش بیکدیگر باشید و از پشت کردن بهم و جدائى از یکدیگر دورى گزینید،امر بمعروف و نهى از منکر را ترک نکنید (و الا) اشرارتان بر شما حکمرانى کنند و آنگاه شما (خدا را براى دفع آنها میخوانید) و او دعایتان را پاسخ نگوید.

اى فرزندان عبد المطلب (سلام الله علیه) مبادا به بهانه اینکه بگوئید امیر المؤمنین (سلام الله علیه) کشته شده ا ست در خونهاى مردم فرو روید و باید بدانید که بعوض من کشته نشود مگر کشنده من،بنگرید زمانیکه من از ضربت او مردم شما هم بعوض آن،ضربتى بوى بزنید و او را مثله نکنید که من از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که میفرمود از مثله کردن اجتناب کنید اگر چه نسبت بسگ آزار کننده باشد.

امام على (سلام الله علیه) پس از ضربت خوردن در سحرگاه شب ۱۹ رمضان تا اواخر شب ۲۱ در خانه بسترى بود و در اینمدت علاوه بر خانواده آن حضرت (سلام الله علیه) بعضى از اصحابش ‏نیز جهت عیادت بحضور وى مشرف میشدند و در آخرین ساعات زندگى او از کلمات گهر بارش بهره‏مند میگشتند از جمله پندهاى حکیمانه او این بود که فرمود :

انا بالامس صاحبکم و الیوم عبره لکم و غدا مفارقکم.

(من دیروز مصاحب شما بودم و امروز وضع و حال من مورد عبرت شما است و فردا از شما مفارقت میکنم) .

مقدارى شیر براى امام على (سلام الله علیه) حاضر نمودند کمى میل کرد و فرمود بزندانى خود نیز از این شیر بدهید و او را اذیت و شکنجه نکنید اگر من زنده ماندم خود،دانم و او و اگر در گذشتم فقط یک ضربت باو بزنید زیرا او یک ضربت بیشتر بمن نزده است و رو بفرزندش امام حسن (سلام الله علیه) نمود و فرمود:

یا بنى انت ولى الامر من بعدى و ولى الدم فان عفوت فلک و ان قتلت فضربه مکان ضربه.

(پسر جانم پس از من تو ولى امرى و صاحب خون من هستى اگر او را ببخشى خود دانى و اگر بقتل رسانى در برابر یک ضربتى که بمن زده است یکضربت به او بزن) چون امام على (سلام الله علیه) در اثر سمى که بوسیله شمشیر از راه خون وارد بدن نازنینش شده بود بیحال و قادر بحرکت نبود لذا در اینمدت نمازش را نشسته میخواند و دائم در ذکر خدا بود،شب ۲۱ رمضان که رحلتش نزدیک شد دستور فرمود براى آخرین دیدار اعضاى خانواده او را حاضر نمایند تا در حضور همگى وصیتى دیگر کند.

اولاد امام على (سلام الله علیه) در اطراف وى گرد گشتند و در حالیکه چشمان آنها از گریه سرخ شده بود به وصایاى آن حضرت (سلام الله علیه) گوش میدادند،اما وصیت او تنها براى اولاد وى (سلام الله علیهما) نبود بلکه براى تمام افراد بشر تا انقراض عالم است زیرا حاوى یک سلسله دستورات اخلاقى و فلسفه عملى است و اینک خلاصه آن :

ابتداى سخنم شهادت بیگانگى ذات لا یزال خداوند است و بعد برسالت محمد بن عبد الله صلى الله علیه و آله که پسر عم من و بنده و برگزیده خداست،بعثت او از جانب پروردگار است و دستوراتش احکام الهى است،مردم را که در بیابان جهل و نادانى سرگردان بودند به صراط مستقیم و طریق نجات هدایت فرموده‏و بروز رستاخیز از کیفر اعمال ناشایست بیم داده است.

اى فرزندان من، شما را به تقوى و پرهیز کارى دعوت میکنم و بصبر و شکیبائى در برابر حوادث و ناملایمات توصیه مینمایم پاى بند دنیا نباشید و بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخورید،شما را باتحاد و اتفاق سفارش میکنم و از نفاق و پراکندگى بر حذر میدارم،حق و حقیقت را همیشه نصب العین قرار دهید و در همه حال چه هنگام غضب و اندوه و چه در موقع رضا و شادمانى از قانون ثابت عدالت پیروى کنید.

اى فرزندان من،هرگز خدا را فراموش مکنید و رضاى او را پیوسته در نظر بگیرید با اعمال عدل و داد نسبت بستمدیدگان و ایثار و انفاق به یتیمان و درماندگان،او را خشنود سازید،در این باره از پیغمبر صلى الله علیه و آله شنیدم که فرمود هر که یتیمان را مانند اطفال خود پرستارى کند بهشت خدا مشتاق لقاى او میشود و هر کس مال یتیم را بخورد آتش دوزخ در انتظار او میباشد.

در حق اقوام و خویشاوندان صله رحم و نیکى نمائید و از درویشان و مستمندان دستگیرى کرده و بیماران را عیادت کنید،چون دنیا محل حوادث است بنابر این خود را گرفتار آمال و آرزو مکنید و همیشه در فکر مرگ و جهان آخرت باشید،با همسایه‏هاى خود برفق و ملاطفت رفتار کنید که از جمله توصیه‏هاى پیغمبر صلى الله علیه و آله نگهدارى حق همسایه است. احکام الهى و دستورات شرع را محترم شمارید و آنها را با کمال میل و رغبت انجام دهید،نماز و زکوه و امر بمعروف و نهى از منکر را بجا آورید و رضایت خدا را در برابر اطاعت فرامین او حاصل کنید.

اى فرزندان من،از مصاحبت فرو مایگان و ناکسان دورى کنید و با مردم صالح و متقى همنشین باشید،اگر در زندگى امرى پیش آید که پاى دنیا و آخرت شما در میان باشد از دنیا بگذرید و آخرت را بپذیرید،در سختیها و متاعب روزگار متکى بخدا باشید و در انجام هر کارى از او استعانت جوئید،با مردم برأفت و مهربانى و خوشروئى و حسن نیت رفتار کنید و فضائل نفسانى مخصوصا تقوى و خدمت بنوع را شعار خود سازید،کودکان خود را نوازش کنید و بزرگان و سالخوردگان را محترم شمارید. اولاد امام على (سلام الله علیه) خاموش نشسته و در حالیکه غم و اندوه گلوى آنها را فشار میداد بسخنان دلپذیر و جان پرور آن حضرت (سلام الله علیه) گوش میدادند، تا این قسمت از وصیت امام على علیه السلام درس اخلاق و تربیت بود که عمل بدان هر فردى را بحد نهائى کمال میرساند آن حضرت (سلام الله علیه) این قسمت از وصیت خود را با جمله لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم بپایان رسانید و آنگاه از هوش رفت و پس از لحظه‏اى چشمان خدابین خود را نیمه باز کرد و فرمود : اى حسن (سلام الله علیه) سخنى چند هم با تو دارم،امشب آخرین شب عمر من است چون در گذشتم مرا با دست خود غسل بده و کفن بپوشان و خودت مباشر اعمال کفن و دفن من باش و بر جنازه من نماز بخوان و در تاریکى شب دور از شهر کوفه جنازه مرا در محلى گمنام بخاک سپار تا کسى از آن آگاه نشود.

عموم بنى‏ هاشم مخصوصا خاندان علوى در عین خاموشى گریه میکردند و قطرات اشگ از چشمان آنها بر گونه‏ هایشان فرو میغلطید،امام حسن (سلام الله علیه) که از همه نزدیکتر نشسته بود از کثرت تأثر و اندوه، امام (سلام الله علیه) را متوجه حزن و اندوه خود نمود امام على (سلام الله علیه) فرمود اى پسرم صابر و شکیبا باش و تو و برادرانت را در این موقع حساس بصبر و بردبارى توصیه میکنم. سپس فرمود از محمد هم مواظب باشید او هم برادر شما و هم پسر پدر شما است و من او را دوست دارم.

امام على (سلام الله علیه) مجددا از هوش رفت و پس از لحظه‏اى تکانى خورد و بحسین (سلام الله علیهما) فرمود پسرم زندگى تو هم ماجرائى خواهد داشت فقط صابر و شکیبا باش که ان الله یحب الصابرین .

در این هنگام امام على (سلام الله علیه) در سکرات موت بود و پس از لحظاتى چشمان مبارکش بآهستگى فرو خفت و در آخرین نفس فرمود:

اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله.

پس از اداى شهادتین آن لبهاى نیمه باز و نازنین بهم بسته شد و طایر روحش باوج ملکوت اعلا پرواز نمود و بدین ترتیب دوران زندگى مردى که در تمام مدت‏عمر جز حق و حقیقت هدفى نداشت بپایان رسید (۱) .

هنگام شهادت سن شریف امام على (سلام الله علیه) ۶۳ سال و مدت امامتش نزدیک سى سال و دوران خلافت ظاهریش نیز در حدود پنج سال بود. امام حسن (سلام الله علیه) باتفاق امام حسین (سلام الله علیه) و چند تن دیگر به تجهیز او پرداخته و پس از انجام تشریفات مذهبى جسد آن حضرت (سلام الله علیه) را در پشت کوفه در غرى که امروز به نجف معروف است دفن کردند و همچنانکه خود حضرت امیر (سلام الله علیه) سفارش کرده بود براى اینکه دشمنان وى از بنى امیه (لعنت الله علیهم) و خوارج (لعنت الله علیهم) جسد آن جناب را از قبر خارج نسازند و بدان اهانت و جسارت ننمایند محل قبر را با زمین یکسان نمودند که معلوم نباشد و قبر امام على (سلام الله علیه) تا زمان امام صادق (سلام الله علیه) از انظار پوشیده و مخفى بود و موقعیکه منصور دوانقى (لعنت الله علیه) دومین خلیفه عباسى آن حضرت (سلام الله علیه) را از مدینه بعراق خواست هنگام رسیدن بکوفه بزیارت مرقد مطهر حضرت امیر (سلام الله علیه) رفته و محل آنرا مشخص نمود.

در مورد پیدایش قبر امام على (سلام الله علیه) شیخ مفید (رحمه الله علیه) هم روایتى نقل میکند که عبد الله بن حازم گفت روزى با هارون الرشید (لعنت الله علیه) براى شکار از کوفه بیرون رفتیم و در پشت کوفه بغریین رسیدیم،در آنجا آهوانى را دیدیم و براى شکار آنها سگهاى شکارى و بازها را بسوى آنها رها نمودیم،آنها ساعتى دنبال آهوان دویدند اما نتوانستند کارى بکنند و آهوان به تپه‏اى که در آنجا بود پناه برده و بالاى آن ایستادند و ما دیدیم که بازها بکنار تپه فرود آمدند و سگها نیز برگشتند،هارون (لعنت الله علیه) از این حادثه تعجب کرد و چون آهوان از تپه فرود آمدند دوباره بازها بسوى آنها پرواز کرده و سگها هم بطرف آنها دویدند آهوان مجددا بفراز تپه رفته و بازها و سگها نیز باز گشتند و این واقعه سه بار تکرار شد!هارون (لعنت الله علیه) گفت زود بروید و هر که را در این حوالى پیدا کردید نزد من آورید، و ما رفتیم و پیرمردى از قبیله بنى اسد را پیدا کردیم و او را نزد هارون (لعنت الله علیه) آوردیم،هارون گفت اى شیخ مرا خبر ده که این تپه چیست؟ آنمرد گفت اگر امانم دهى ترا از آن آگاه سازم!هارون (لعنت الله علیه) گفت من با خدا عهد میکنم که ترا از مکانت بیرون‏نکنم و بتو آزار نرسانم. شیخ گفت پدرم از پدرانش بمن خبر داده است که قبر امام على بن ابیطالب (سلام الله علیه) در این تپه است و خداى تعالى آنرا حرم امن قرار داده است چیزى آنجا پناهنده نشود جز اینکه ایمن گردد!

هارون (لعنت الله علیه) که اینرا شنید پیاده شد و آبى خواست و وضوء گرفت و نزد آن تپه نماز خواند و خود را بخاک آن مالید و گریست و سپس (بکوفه) برگشتیم (۶) .

در مورد مرقد مطهر حضرت امیر (سلام الله علیه) حکایتى آمده است که نقل آن در اینجا خالى از لطف نیست :

سلطان سلیمان که از سلاطین آل عثمان و احداث کننده نهر حسینیه از شط فرات بود چون به کربلاى معلى می آمد به زیارت حضرت امیر المؤمنین (سلام الله علیه) مشرف میشد،در نجف نزدیکى بارگاه شریف علوى از اسب پیاده شد و قصد نمود که محض احترام و تجلیل تا قبه منوره پیاده رود.

قاضى عسکر (لعنت الله علیه) که مفتى جماعت هم بوده در این سفر همراه سلطان بود،چون از اراده سلطان با خبر گشت با حالت غضب بحضور سلطان آمد و گفت تو سلطان زنده هستى و امام على بن ابیطالب (سلام الله علیه) مرده است تو چگونه از جهت درک زیارت او پیاده رفتن را عزم نموده‏اى؟ (قاضى ناصبى بود و نسبت بحضرت شاه ولایت عناد و عداوت داشت) در این خصوص قاضى (لعنت الله علیه) با سلطان مکالماتى نمود تا اینکه گفت اگر سلطان در گفته من که پیاده رفتن تا قبه منوره موجب کسر شأن و جلال سلطان است تردیدى دارد بقرآن شریف تفأل جوید تا حقیقت امر مکشوف گردد،سلطان سخن او را پذیرفت و قرآن مجید را در دست گرفته و تفالا آنرا باز نمود و این آیه در اول صفحه ظاهر بود :

” فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوى ”

سلطان رو به قاضى (لعنت الله علیه) نمود و گفت سخن تو برهنگى پاى ما را مزید بر پیاده رفتن نمود پس کفشهاى خود را هم درآورده با پاى برهنه از نجف تا بروضه منوره راه را طى نمود بطوریکه پایش در اثر ریگها زخم شده بود.پس از فراغت از زیارت،آن قاضى (لعنت الله علیه) عنود پیش سلطان آمد و گفت در این شهر قبر یکى از مروجین رافضى ‏ها است خوبست که قبر او رانبش نموده و بسوختن استخوانهاى پوسیده او حکم فرمائى!! سلطان گفت نام آن عالم چیست؟ قاضى (لعنت الله علیه) پاسخ داد نامش محمد بن حسن طوسى است.

سلطان گفت این مرد مرده است و خداوند هر چه را که آن عالم مستحق باشد از ثواب و عقاب باو میرساند قاضى (لعنت الله علیه) در نبش قبر مرحوم شیخ طوسى مکالمه زیادى با سلطان نمود بالاخره سلطان دستور داد هیزم زیادى در خارج نجف جمع کردند و آنها را آتش زدند آنگاه فرمان داد خود قاضى (لعنت الله علیه) را در میان آتش انداختند و خداوند تبارک و تعالى آن ملعون را در آتش دنیوى قبل از آتش اخروى معذب گردانید (۷) .

همچنین صاحب منتخب التواریخ از کتاب انوار العلویه نقل میکند که وقتى نادر شاه گنبد حرم حضرت امیر(سلام الله علیه) را تذهیب نمود از وى پرسیدند که بالاى قبه مقدسه چه نقش کنیم؟ نادر فورا گفت : ید الله فوق ایدیهم. فرداى آنروز وزیر نادر میرزا مهدی خان گفت نادر سواد ندارد و این کلام بدلش الهام شده است اگر قبول ندارید بروید مجددا سؤال کنید لذا آمدند و پرسیدند که در فوق قبه مقدسه چه فرمودید نقش کنیم؟گفت همان سخن که دیروز گفتم (۸) !

بارى حسنین (سلام الله علیهما) و همراهان پس از دفن جنازه امام على (سلام الله علیه) بکوفه برگشتند و ابن ملجم (لعنت الله علیه) نیز همانروز (۲۱ رمضان) بضرب شمشیر امام حسن (سلام الله علیه) مقتول و راه جهنم را در پیش گرفت.

اشعار مدح و مرثیه حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام  (سید حمیدرضا برقعی )

زخمی ام التیام می خواهم                    التیام از امام می خواهم

السلام وعلیک یا ساقی                        من علیک السلام می خواهم

مستی ام را بیا دوچندان کن                   جام می پشت جام می خواهم

گاه گاهی کمی جنون دارم               من جنونی مدام می خواهم

تا بگردم کمی به دور سرت              طوف بیت الحرام می خواهم

لحظه مرگ چشم در راهم           از تو حسن ختام می خواهم

در نجف سینه بی قرار از عشق           گفت لایمکن الفرار از عشق

وقت پرواز آسمان شده بود                گوئیا آخر جهان شده بود

کعبه می رفت در دل محراب            لحظه ی گریه ی اذان شده بود

کوفه لبریز از مصیبت بود          باد در کوچه نوحه خوان شده بود

شور افتاد در دل زینب (س)         پی بابا دلش روان شده بود

در و دیوار التماسش کرد            در و دیوار مهربان شده بود

شوق دیدار حضرت زهرا          در نگاه علی عیان شده بود

خار در چشم و تیغ بین گلو          زخم ،مهمان استخوان شده بود

سایه ای شوم پشت هر دیوار            در کمین علی نهان شده بود

ناگهان آسمان ترک برداشت          فرق خورشید خون فشان شده بود

در نجف سینه بیقرار از عشق          گفت “لا یمکن الفرار” از عشق

پاسخ دهید